رمان عشق ممنوعه استاد پارت ۱۲۹

مدیر

مدیر کل انجمن
مدیر کل سایت
رمان عشق ممنوعه استاد پارت ۱۲۹ ، را در همیارخاص بخوانید


دستمو توی هوا تکونی دادم و با صدایی که انگار از ته چاه بیرون میومد نالیدم :

_خوبم فقط یکدفعه سرم گیج رفت

_بیا بریم یه کم داخل بشین تا حال سرجاش بیاد

در تایید حرفش سری تکون دادم و بی حال داخل روی تخت چوبی نشستم و سرم رو به پشتی قدیمی قرمز رنگی تکیه دادم

ولی اصلا حالم سر جاش نمیومد هرکاری میکردم همین وضع بود به جایی اینکه بهتر بشم کم کم داشتم بدتر میشدم

سرم به دوران افتاده بود که بالاخره گارسون با شربتی که سفارش داده بودم به سمتم اومد و جلوم گذاشتش

_چیز دیگه ای میل ندارید خانوم ؟؟

دستمو به سرم گرفتم و سعی کردم راست بشینم

_فعلا نه

سری به نشونه تایید حرفم تکونی داد و رفت بعد رفتنش شربت رو با دستای لرزونم برداشتم و یه کمی ازش خوردم با حس شیرینیش کم کم حالم بهتر شد

و تازه تونستم نفس راحتی بکشم با دست آزادم ، آروم روی شکمم کشیدم و خسته زیرلب زمزمه کردم :

_یعنی واقعا باور کنم که تو اون تویی ؟؟

نمیتونستم باور کنم بچه ای توی شکممه ، ولی این حالت هام داشت به شک مینداختم ، تا رسیدم باید میرفتم آزمایشی میدادم تا مطمعن شم

با فکر وجود بچه ای از آراد توی شکمم لبخندی گوشه لبم نشست و به این فکر کردم که اگه واقعا حامله باشم و آراد بفهمه چه عکس العملی نشون میده ؟؟

توی خوش خیالی خودم به اینکه حتما خوشحال میشه و از این طریق میبخشتم لبخندی گوشه لبم نشست و زیرلب خطاب به بچه ای که نمیدونستم اصلا وجود داره یا نه زمزمه کردم :

_امیدوارم تو دلیل پیوند دوباره من و پدرت باشی

قصد داشتم هر طوری شده به دنیا بیارمش حتی اگه وجودش ممنوعه باشه و هیچ کسی نخوادش و یا دوستش نداشته باشه

همین که من و آراد میخواستیمش بس بود !!

توی خوش خیالی های خودم غرق بودم که راننده به سمتم اومد و گفت :

_اگه حالتون خوبه بهتره راه بیفتیم تا به شب برنخوریم خانوم

سری در تایید حرفش تکون دادم و بلند شدم

_باشه بریم !!

نمیدونم چند ساعتی توی راه بودیم که بالاخره به مقصد رسیدیم با توقف ماشین کنار پارکی که آدرس داده بودم کرایه رو پرداخت کرده

از ماشین پیاده شده و با شوه و ذوق نگاهم رو به اطراف چرخوندم تازه میفهمیدم که چقدر دلم برای این شهر و آدماش تنگ شده

روی صندلی رو به رو نشستم و با عجله گوشی رواز توی کیف بیرون کشیده و شماره امیر رو گرقتم

به دو بوق نکشیده صدای عصبی و دلخورش توی گوشم پیچید :

_چرا گوشیت رو از دیروز تا حالا خاموش کردی هاااا ؟!

_اولا سلام

بی تفاوت و صدالبته خشمگین غرید :

_گیرم که علیک ، بگو این چه طرز رفتاره ؟؟

حقیقت رو به زبون آوردم

_چون میترسیدم اونقدر بگی تا از اومدن پیشمونم کنی

با اصمینان گفت :

_صد درد صد میکردم و میکنم چون اینجا به هیچ وجه برای تو امن نیست

نگام روی پسر بچه کوچیکی که به سختی و با کمک پدر و مادرش تازه یاد گرفته بود که راه بره نشست و با دیدن تلاشش لبخندی کل صورتم رو در برگرفت

و بی اختیار خودم رو با بچه ای که توی شکمم بود و اصلا نمیدونستم وجود داره یا نه جمع بستم و گفتم :

_ولی ما اومدیم و الان توی پارک لاله هستیم

آنچنان از اومدنم شوکه شده بود که متوجه کلمه ما نشد و وحشت زده پرسید :

_چی ؟؟ گفتی کجایی ؟؟ من فکر نمیکردم واقعا بیای

درحالیکه به هیچ وجه نمیتونستم نگاه از اون بچه ناز بگیرم بیخیال لب زدم :

_گفتم پارک لاله ام چطور بعد این همه سال پاتوق قدیمیمون رو یادت رفته که کجاست و م…..

یکسره داشتم براش توضیح میدادم و میگفتم که توی حرفم پرید یکدفعه با شنیدن صدای داد بلندش وحشت زده صورتم درهم شد و گوشی رو از گوشم فاصله دادم

_لعنتی مگه نگفتم نیاااااااا ها ؟؟؟ مگه با تو نبودم که سه ساعت برات روضه خوندم

دست عرق کرده ام رو به پایین مانتوم کشیدم و جدی لب زدم :

_نتونستم !!

پوزخندش توی گوشم نشست

_نتونستی ؟؟ نکنه میخوای بخاطر هوا و‌هوس بیخودی سرت رو به باد بدی ؟؟ میفهمی داری چه خریتی میکنی ؟؟

همونطوری که نگاهم رو از پشت سر به پسربچه ای که حالا خیلی ازم فاصله گرفته بود میدوختم با امیدواری از اینکه حامله باشم و آراد ببخشتم با لبخندی لب زدم :

_منو میبخشه مطمعنم !!

با تمسخر زمزمه وار گفت :

_هه خوشم میاد امید الکی زیاد داری

از اینکه مدام داشت انرژی منفی میداد کلافه اخمام توی هم فرو رفت و با دستای مشت شده غریدم :

_چرا نمیزاری یه کم امیدوار باشم هااا ؟؟

تلخ گفت :

_چون نمیشه و میدونم چی در انتظارته دارم از قبل بهت هشدار میدم ، حالام همونجا بمون تا چند دقیقه دیگه بیام دنبالت

بعد گفتن این حرف بدون اینکه منتظر پاسخی از جانب من باشه تماس رو قطع کرد ، لبامو روی هم فشردم و عصبی زیرلب زمزمه کردم :

_لعنتی !!

با یادآوری تنها برگ برنده ام که همین احتمال حامله بودنم بود سعی کردم آورم باشم و درست فکر کنم باید هر طوری شده امروز میفهمیدم حامله هستم یا نه

ولی چطور ممکن بود ؟؟ توی ذهنم به دنبال راه حلی بودم که از توی پارک چشمم خورد به داروخونه ای که رو به روم بود

باید مطمعن میشدم با این فکر باعجله بلند شدم و به سمت اون طرف خیابون راه افتادم باید تا قبل اومدن امیر‌ سراغ داروخونه میرفتم و کاری میکردم

_ خیلی خستم نمیتونم طاقت بیارم من رو تو آغوش کشید : _ بهت کمک میکنم کافیه بخوای تو میتونی از پس همه چیز بربیای خیره بهش شدم یعنی داشت واقعیت رو میگفت ، واقعا داشتم عذاب میکشیدم این زندگی اون چیزی نبود ک من همیشه میخواستم !. صورتم رو بین دو تا دستاش گرفت و گفت : _ میدونم تو قلبت آشوب هستش اما تو همیشه قوی بودی از پسش برمیای _ یعنی میشه منم خوشبخت بشم _ آره _ چخبره ؟ صدای کیانوش بود اصلا دوست نداشتم باهاش صحبت کنم مخصوصا الان ک اصلا حال مساعدی نداشتم و روبراه نبودم ، طرلان جوابش رو داد : _ چیزی نشده _ پس شما درباره ی چی دارید صحبت میکنید ، این چمدون چیه ؟ _ کیانوش باشه بعدا اخماش رو تو هم کشید و گفت : _ الان میخوام بشنوم با چشمهای بی روحم خیره بهش شدم و جوابش رو دادم ؛ _ میخواستم برم شوکه شده داد زد : _ چی ؟ _ میخواستم از اینجا برم _ کجا بری ؟! _ یه جای دور _ برای چی ؟! _ یعنی شما نمیدونید _ نه واقعا هم نمیدونست پس نباید زیاد روی این قضیه گیر میکردیم ک قراره چی بشه _ خستم امشب بعدش خواستم برم داخل ک بازوم رو گرفت و با عصبانیت گفت ؛ _ دوست داری قاتل بشم ؟ _ من و بکش خودت و خودم رو خلاص کن تا هر دو راحت بشیم جا خورد مشخص بود هیچوقت من رو این شکلی ندیده

_ چی ؟ _ مگه دوست نداری از شر من خلاص بشی پس من رو بکش !. ساکت شده داشت به من نگاه میکرد انگار متوجه شد حالم اصلا خوب نیست اینبار طرلان دخالت کرد : _ کیانوش حالش خوب نیست بهتره با همدیگه کل کل نکنید ! کیانوش ساکت شد انگار خودش هم متوجه شده بود چون چیزی نگفت منم رفتم داخل روی تختم دراز کشیدم سعی کردم بدون هیچ فکری بخوابم ولی مگه میشد ! غم غصه اجازه میداد قلبم مثل کوه سنگین شده بود هیچکس از حال قلب من خبر نداشت نمیدونست چخبره واقعا سخت شده بود _ کیانوش کنار در اتاق ایستاده بود _ بله _ امشب بغلم میکنی هیچ نگی ؟ سری تکون داد در اتاق رو بست اومد پیشم دراز کشید بعدش خیره به چشمهام شد و گفت : _ خیلی حالت بده _ آره خم شد پیشونیم رو بوسید و من رو تو آغوشش کشید انگار خودش هم متوجه شده بود امشب حالم اصلا خوب نیست فشار زیادی روم هستش ک دارم تحمل میکنم کاش همه چیز درست بشه انگاری همه ی اینا داشت داغونم میکرد واقعا واسم سخت شده بود _ بهار _ جان _ انقدر خودت رو اذیت نکن قطره اشکی روی گونم چکید _ تو اذیتم میکنی ! _ من غلط بکنم اذیتت کنم بگو چی آرومت میکنه همون کار رو انجامش بدم _ دیگه هیچی واقعا دیگه نمیدونستم چی باعث خوشحالی من همیشه واسم سخت بود _ بهار بخواب خسته ای باید استراحت کنی

وقتی بیدار شدم کیانوش پیشم بود با دیدن چشمهای باز من گفت ؛ _ بهتری ؟ میدونستم بخاطر حال بدی ک دیشب داشتم داره میپرسه با صدایی که انگار از ته چاه داشت بیرون میومد آهسته جوابش رو دادم : _ آره واقعا حالم کمی بهتر شده بود ولی خوب بعضی وقتا یه چیزایی باعث بد شدن حال آدم میشد و اصلا نمیشد با این قضیه کنار اومد _ بهار _ بله _ یه چیزی بپرسم اذیت نمیشی ؟! _ بپرس _ دیشب از دست من عصبانی شده بودی خواستی بری مگه نه ؟ آره همینطور شده بود از دستش عصبانی شده بودم خیلی زیاد اینکه بوسه هم پیشش بود بدتر باعث خراب شدن حال من میشد کاش درک میکرد دستم رو تو دستش گرفت بوسه ای بهش زد و با صدایی خش دار شده گفت : _ چرا ساکت شدی _ آره _ بوسه رو طلاقش میدم چشمهام گرد شد _ چی ؟ _ هر چی میشه بشه طاقت ندارم تو رو اون شکلی ببینم طلاقش میدم با شک گفتم ؛ _ مگه دوستش نداشتی ؟ پوزخندی زد _ نه چ عشقی یه ازدواج قراردادی بود یه وکالت پیش وکیل هست تماس بگیرم کارای طلاق رو انجام میده تموم میشه بعد ک طلاقش دادم بهش میگم بیشتر متعجب اصلا مگه میشد همچین چیزی شاید داشت الکی میگفت _ داری دروغ میگی ؟ _ نه _ اما چطوری ممکنه

_ ازدواج قرار دادی بود ن از سر عشق و عاشقی ک تو این مدت همش داشتی خودخوری میکردی با چشمهای گشاد شده از تعجب داشتم بهش نگاه میکردم یعنی واقعا داشت درست میگفت پس چرا بهم نگفته بود از اولش تو چشمهاش زل زدم تو سرم پر از سئوال بود ک نمیدونستم کدوم رو باید اول بپرسم ! _ پس چرا این مدت سکوت کرده بودی هیچ چیزی به من نگفته بودی ؟ لبخندی زد _ مگه گوش میدادی _ حالا چرا گفتی ؟ _ چون داشتی اذیت میشدی _ واقعا میخوای طلاقش بدی ؟ _ آره بی اختیار لبخندی روی لبم نشست خوشحال شده بودم هر چقدر هم ازدواجش صوری باشه من یه زن بودم حسادت میکردم خودش باید میفهمید _ خوشحال شدی با شنیدن این حرفش لبخندم رو جمع کردم خیره بهش شدم و گفتم ؛ _ نه پوزخندی زد _ مشخصه _ حالا پاشو برو _ کجا ؟ پشت چشمی واسش نازک کردم : _ اتاق خودت _ الان جام راحته پیش زنم هستم تو مشکلی داری با این قضیه ؟ _ آره _ اما قبول نیست بعدش خم شد لبم رو بوسید ک یهو دستم رو پشت سرش گذاشتم باهاش همراه شدم من این مرد رو دوستش داشتم خیلی زیاد هیچکس نمیتونست بفهمه چ حس و حال عجیبی داشتم و دست خودم نبود _ بهار _ جان _ خوبی ؟! _ آره _ همیشه خوب باش


رمان عشق ممنوعه استاد پارت ۱۲۹​


عنوان : رمان عشق ممنوعه استاد پارت ۱۲۹


اگر این مطلب نیاز به اصلاح و یا تکمیل دارد اطلاع دهید
 

بالا