رمان زاده نور پارت ۷۰

مدیر

مدیر کل انجمن
مدیر کل سایت

رمان زاده نور پارت ۷۰ ، را در همیارخاص بخوانید


قلبش ناهماهنگ و نامیزون می زد ………. یک دست به کمر گرفت و دست دیگرش را چنگ میان موهایش کرد و کلافه و سردرگم دور خودش چرخی زد که نگاهش تصادفی به در باز کمد دیواری خالی اش افتاد ……….. شوکه شده و ناباور قدمی جلو برد و در را کاملا باز کرد ……… دستانش می لرزید و چیزی را که می دید باور نمی کرد …….. زیر لب نامش را باز هم تکرار کرد :

ـ خورشید …………… خورشید ………….

مانند افراد وحشت زده به سمت سالن دوید و وسط سالن ایستاد و فریادی از اعماق وجودش کشید .

ـ خورشید …………. خورشید ………….

باز به سمت طبقه بالا دوید و نفهمید پله ها را چند تا یکی کرد و بالا رفت …….. تک به تک اطاق های بالا را گشت و به پایین برگشت و باز هم پایین را زیر و رو کرد ……… حس می کرد فاصله ای تا به جنون رسیدن ندارد . به سمت حیاط دوید و باز فریادش را آزاد کرد :

ـ مش رحیم ……………. مش رحیم …….

مش رحیم که در خواب بود با شنیدن فریاد های امیرعلی ، ترسان و وحشت زده از جایش پرید و دمپایی پوشیده نپوشیده از خانه کوچکش بیرون زد و سمت امیرعلی که با ابروانی در هم ، به سمتش می دوید نگاه کرد و با صدایی دو رگه شده از خواب پرسید :

ـ چی شده آقا ؟ چه اتفاقی افتاده ؟

– خورشید ……… خورشید کجاست ؟

مش رحیم چشمان پف کرده اش را متعجب گرد کرد :

– خورشید خانم ؟ …….. نمی دونم آقا …….. مگه تو خونه نیست ؟

امیرعلی چنگی میان موهایش کشید .

– نه نیست.

– خب …….خب شاید رفته بیرون نون بگیره.

امیرعی کلافه و نگران و عصبی سر تکان داد :

– نه …….. نه لباساشم نیست …….. کله صبحی و تنهایی که جایی نمی ره .

– آقا خیالتون راحت ……. از دیشب که شما اومدید هیچ کسی پاش و از این در بیرون نگذاشته ………. دیشب بعد از شما درا رو چفت و بست کردم ……… من به صدای در خیلی حساسم ، اگه چیزی می شنیدم مطمئن باشید متوجه می شدم …….. خورشید خانم دیشب از این در خارج نشده .

امیرعلی عصبی و نگران تر از لحظه پیش به مش رحیم نگاه کرد :

– دیشب خارج نشده ؟ ………… یعنی ……… یعنی از دیروز رفته ؟

– نمی دونم آقا ……… من دیروز خونه بودم ……… ندیدم این دختر پاش و از این در بیرون بزاره …….. آخه این دور و اطرافم بلد نیست که بخواد تنهایی بره ……… موبایل که داره …… چرا زنگ نمی زنید بهش ؟

امیرعلی عصبی ، همچون اژدهایی آتش به دهان ، نفس هایش را پر حرارت و خشمگین و صدادار از بینی اش بیرون فرستاد ……… آنقدر اعصابش درهم و برهم شده بود که یک لحظه هم فکرش سمت موبایلی که خودش برای او خریده بود نرفت .

موبایلش را بیرون آورد و شماره او را که به اسم آفتاب سیو کرده بود ، گرفت ………. اما بی نتیجه ماند …… موبایلش خاموش بود ……… عصبی گوشی را پایین آورد و چنگی میان موهایش کشید .

– خاموشه ………. من این لعنتی رو گرفتم براش که خاموش باشه ؟ …….. اگه تو ندیدیش که بیرون رفته باشه ……. پس با لباساش آب شده رفته تو زمین ؟ ……… اصلا شما از صبح تا شب خونه بودی ؟

مش رحیم کمی فکر کرد .

– دیروز فقط برای دو ساعت رفتم سراغ باغمون بیاد باغ و درختا رو سمپاشی کنه ……. بقیه اش و دیگه تو خونه بودم .

امیرعلی نفس زنان و عصبی چند قدمی عقب عقب رفت و بعد با گام هایی کوبنده و بلند به سمت عمارت دوید ……. خشمگین بود ……… عصبی بود ……… و در انتها میان انبوهی از دل نگرانی ها داشت جان می داد .

کتش را از تنش درآورد و نفهمید به کدام سمت پرت کرد ….. تنها سويیچش را از روی جاسوئیچی روی دیوار چنگ زد و پله های ایوان را دو سه تا یکی پایین رفت و سوار ماشین شد و نیش گازی داد و چند بوق برای مش رحیم زد تا چفت در را برایش باز کند ……… نمی دانست چگونه می راند ……. فقط صدای بوق های ممتد ماشین هایی که از بینشان لایی می کشید و پشت سرشان می گذاشت را می شنید و بس ……… فرمان را آنچنان میان انگشتانش می فشرد که خون از بند بند انگشتانش رخت بست و سفید شد …………. مشتی روی فرمان کوبید و از میان دندان های روی هم چفت شده اش غرید :

– اگه دستم بهت برسه خورشید ……. بهت نشون میدم بی اجازه گذاشتن و رفتن یعنی چی دخترهٔ احمق .

مشت محکم دیگری روی فرمان کوبید و دست روی بوق گذاشت و باز هم ممتد صدایش را درآورد ……… حس مزخرف نیش خوردن رگ گردنش را از خشم برجسته کرده بود ……… دو دکمه بالایی پیراهنش را باز کرد و اجازه داد نفسش راحت تر برود و بیاید .

– برو کنار دیگه مرتیکه ………. برو کنار ………. فقط صبر کن خورشید …….. جوری ادبت کنم که بفهمی بی خبر ، گذاشتن و رفتن یعنی چی لعنتی .

سر کوچه اشان میخ ترمز کرد و بی ملاحظه بدون آنکه برایش ذره ای اهمیت داشته باشد ، سر راه را گرفته و یا ممکن است ماشینی از کنارش رد شود و خطی روی ماشین میلیاردی اش بی اندازد ، تنها پیاده و در را در چارچوب کوبید و به سمت خانه مادری خورشید دوید .

ابروانش عمیقا درهم گره خورده بود و قطره عرقی که از روی شقیقه اش به سمت گردنش رد انداخته بود را می شد دید ……… هیبتش دقیقا شبیه همان روزی شده بود که برای اولین بار پای درون خانه خورشید گذاشته بود …….. به همان اندازه ترسناک و ……. خفناک .

انگشت روی زنگ گذاشت و بر نداشت …… آنقدر که صدای بلند مادر خورشید که از داخل حیاط به گوش می رسید را هم درآورد ……. دست از روی زنگ برداشت و چنگی در موهایش زد .

– اومدم اومدم …….. پدر اون زنگ و درآوردی ……… مگه سر آوردی ؟

اما امیرعلی افسار پاره کرده محکم به در کوبید ……… حس بازی گرفته شدن ، خارِ درون قلبش شده بود .

– باز کنید این در لعنتی رو .

فرنگیس خانم دو پله را بالا رفت و چفت در را کشید و باز کرد …………اما با دیدن امیرعلی و با آن چهره عصبی و ظاهر بهم ریخته اش ، مات ماند و زبان در دهانش خشک شد .

– آقای کیان .

امیرعلی نفس صدا دار و غرش مانندش را از بینی بیرون فرستاد و دو دست روی چارچوب گذاشت و شانه و سینه فراخش را به رخ فرنگیس خانم کشید .

– بهش بگید بدجوری با من تا کرد ……. بد جوری جواب کارام و داد ……..کجاست ؟

فرنگیس خانم شوکه و هاج و واج نگاهی به بیرون و پشت سر امیرعلی انداخت و امیرعلی داخل شد و در بسته شد .

– کی ؟

– دختر گلتون …….. خورشید خانم .

فرنگیس خانم با چشمان گشاد شده و شوکه تر از ثانیه پیش به امیرعلی نگاه کرد :

– خورشید ؟

امیرعلی با خیال نمایش بازی کردن فرنگیس خانم ، عصبی از کنار او گذشت و بی توجه به او وارد خانه شد و با صدایی که بی نهایت به خودش فشار می آورد تا به فریاد تبدیل نشود خورشید را صدا زد .

– خورشید ………. خورشید …….

فرنگیس خانم انگار که به آنی هول و ولا به جانش افتاده باشد به سرعت خودش را مقابل امیرعلی قرار داد و با چشمانی دو دو زده که کم کم رنگ نگرانی به خودش می گرفت در چشمان او نگاه کرد و حراسان گفت :

– خورشید ؟ ……… خورشید که اینجا نیست .

امیرعلی خشمگین فرنگیس خانم را دور زد و وارد اطاق خواب شد و باز هم خورشید را صدا زد و با پیدا نکردن او به دستشویی درون حیاط و حمام داخل خانه و آشپزخانه و سالن پذیرایی کوچکشان هم سرک کشید ………. نبود ……… خورشید نبود …….

نگاهش لحظه به لحظه روی در و دیوار می چرخید و آرام و قرار نمی گرفت ……… به دیوار تکیه نزد ، بلکه همچون آدمی که کم کم در حال از پا افتادن است کمرش را به دیوار چسباند ……… حالش لحظه به لحظه بدتر می شد و نفس های عمیق و محسوسش جنون وار می گشت .

– کجاست ؟ ………. خورشید کجاست ؟ …….. کجا فرستادینش ؟

– یعنی …….. یعنی چی ؟ ……… مگه قرار بود خورشید اینجا بیاد ؟

امیرعلی نگاه از فرنگیس خانم گرفت و دستی دور لبش کشید ……… نگاه نگران و شوکه فرنگیس خانم می گفت او واقعا نه از رفتن خورشید خبر دارد و نه خورشید به اینجا آمده .

– خورشید رفته ……… دیروز تمام لباساش و جمع کرده گذاشته رفته .

فرنگیس خانم وحشت زده بر گونه اش کوبید :

– رفته ؟ ……. دخترم رفته ؟ ……. کجا رفته ؟ اونکه جایی رو نداره بره .

امیرعلی کلافه خشمگین یک دست به کمر گرفت و با دست دیگرش یک دکمه دیگر از پیراهن مارکش را باز کرد و اجازه داد حجم بیشتری از سینه گندم گون مردانه اش نمایان شود ……… هوا می خواست ……… اکسیژن می خواست ……. خورشید می خواست …….. اما انگار هیچ کدام در دسترسش نبودند .

حرارت از جای جای تنش بیرون می زد و رگ گردن و پیشانی اش آنچنان بیرون زده بود و برجسته شده بود که فرنگیس خانم هم می توانست آنها را ببیند .

– دوستی ، رفیقی ، چیزی نداره ؟

چادر از روی سر فرنگیس خانم سرخورد و پایین افتاد .

– نه ……. فقط سودابه است که اگر پیش اون می رفت ، من مطمئناً مطلع می شدم ………. خونه دیوار به دیوارمونه .

– دختر خاله ای ، دختر دایی ، کسی که خیلی باهاش صمیمی باشه و بره پیشش چی ؟

– مطمئنم خورشید پیش اونا نمیره .

امیرعلی اینبار کلافه تر از ثانیه های قبل دو دستی چنگ میان موهایش کشید و همه را با زور و جبر به عقب فرستاد و توجه ای به دردی که میان ریشه موهایش نشست ، نکرد و تکیه اش را از دیوار گرفت و به سمت در خروجی قدم برداشت .

– آقای کیان ترو خدا صبر کنید منم باهاتون بیام .

امیرعلی با همان ابروان درهم گره خورده خم شد و کفشش را پوشید و بدون آنکه سرش را سمت فرنگیس خانم به عقب بچرخاند جوابش را داد :

– من وقت ندارم که منتظر شما بمونم تا حاضر شید ………. من می رم ، پیداش کردم به همسرتون خبر می دم که به شما اطلاع بده .

و بدون مکث از خانه خارج شد و بیرون رفت ………… عصبی تر و نگران تر از ساعت پیش بود ……….. با کارخانه و مهدوی تماس گرفت و اطلاع داد که نمی تواند امروز به کارخانه و شرکت برود .

به خانه برگشت و در دلش دعا کرد که خورشید برگشته باشد ……….. پشت در آهنین خانه ایستاد و دستش را روی بوق گذاشت تا مش رحیم در را باز کرد و امیرعلی با نیش گازی پر صدا داخل رفت و ماشین را زیر سایبان پارک کرد .

– مش رحیم .

– بله آقا ؟

– چه خبر …….. خورشید برگشت ؟

– نه آقا ……… به سروناز خانمم زنگ زدم ، اونم از خورشید خبری نداشت .


رمان زاده نور پارت ۷۰​


عنوان : رمان زاده نور پارت ۷۰


اگر این مطلب نیاز به اصلاح و یا تکمیل دارد اطلاع دهید
 

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط همیارخاص در سایت منتشر خواهد شد
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد

این صفحه را به اشتراک بگذارید

بالا