دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم

مدیر

مدیر کل انجمن
مدیر کل سایت

دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم ، را در همیارخاص بخوانید

دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم عماد خراسانی​


دوستت دارم و دانم که تويی دشمن جانم

از چه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم

غمم اين است که چون ماه نو انگشت نمايیورنه غم نيست که در عشق تو رسوای جهانم

دمبدم حلقه اين دام شود تنگ تر و مندست وپايی نزنم خود ز کمندت نرهانم

سر پرشور مرا نه شبی ای دوست به دامانتا شوی فتنه ساز دلم و سوز نهانم

ساز بشکسته ام و طائر پر بسته نگاراعجبی نيست که اين گونه غم افزاست فغانم

نکته عشق ز من پرس به يک بوسه که دانیپير اين دير کهن مست کنم گر چه جوانم

سرو بودم سر زلف تو بپيچيد سرم راياد باد آن همه آزادگی و تاب و توانم

آن لئيم است که چيزی دهد و بازستاندجان اگر نيز ستانی ز تو من دل نستانم

گر ببينی تو هم آن چهره به روزم بنشينینيم شب مست چو بز تخت خيالت بنشانم

که تو را ديد که در حسرت ديدار دگر نيست«آری آنجا که عيانست چه حاجت به بيانم»

بار ده بار دگر ای شه خوبان که مباداتا قيامت به غم و حسرت ديدار بمانم

مرغکان چمنی راست بهاری و خزانیمن که در دام اسيرم چه بهارم چه خزانم

گريه از مردم هشيار خلايق نپسندندشده ام مست که تا قطره اشکی بفشانم

تزسم آخر بر اغيار برم نام عزيزتچکنم بی تو چه سازم شده ای ورد زبانم

آيد آن روز عمادا که ببينم تو گويیشادمان از دل و دلدارم و راضی ز جهانم

دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم​


دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم از چه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم غمم این است که چون ماه نو انگشت نمایی ورنه غم نیست که در عشق تو رسوای جهانم دمبدم حلقه این دام شود تنگتر و من دست و پایی نزنم خود ز کمندت نرهانم سر پرشور مرا نه شبی ای دوست بدامان تا شوی فتنه ساز دلم و سوز نهانم ساز بشکسته ام و طائر پربسته نگارا عجبی نیست که اینگونه غم افزاست فغانم نکته عشق ز من پرس به یک بوسه که دانی پیر این دیر جهان مست کنم گر چه جوانم سرو بودم سر زلف تو بپیچید سرم را یاد باد آنهمه آزادگی و تاب و توانم آن لئیم است که چیزی دهد و باز ستاند جان اگر نیز ستانی ز تو من دل نستانم گر ببینی تو هم آن چهره به روزم بنشینی نیمشب مست چو بر تخت خیالت بنشانم که تو را دید که در حسرت دیدار دگر نیست آری آنجا که عیان است چه حاجت به بیانم بار ده بار دگر ای شه خوبان که مبادا تا قیامت به غم و حسرت دیدار بمانم مرغکان چمنی راست بهاریّ و خزانی منکه در دام اسیرم چه بهارم چه خزانم گریه از مردم هشیار خلایق نپسندند شده ام مست که تا قطره اشکی بفشانم ترسم اندر بر اغیار برم نام عزیزت چه کنم بی تو چه سازم شده ای ورد زبانم آید آنروز عمادا که به بینم تو گوئی شادمان از دل و دلدارم و راضی ز جهانم

از عماد خراسانی


دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم​


عنوان : دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم


اگر این مطلب نیاز به اصلاح و یا تکمیل دارد اطلاع دهید
 

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط همیارخاص در سایت منتشر خواهد شد
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد
بالا