داستان حماسه ی هرمز فارسی ششم

مدیر

مدیر کل انجمن
مدیر کل سایت
5/10/19
95,310
79
داستان حماسه ی هرمز فارسی ششم | داستان حماسه ی هرمز فارسی | خلاصه داستان حماسه ی هرمز فارسی ششم |



سوال :

داستان حماسه ی هرمز فارسی ششم


جواب :

داستان حماسه هرمز

با شنیدن خبر حمله ی لشکر مغول، دهقانان و کشاورزان، خانه و زندگی خود را رها می کردند و به داخل شهر می رفتند تا شاید بتوانند خانواده ی خود را از چنگال مغولان خون خوار نجات دهند.

در میان کشاورزان، فقط اعضای یک خانواده بودند که کُلبه ی خود را رها نکردند و تصمیم داشتند تا آخرین لحظات از خانه ی خود دفاع کنند.

لشکر مغول تا خانه ی آن ها فاصله ی زیادی نداشت. اینجا خانه ی هُرمُز، دهقان شجاعی بود که اعتقاد داشت یک مسلمان هرگز در برابر دشمن، تسلیم نمی شود. در این هنگام او به پسرانش گفت هنوز هم دیر نشده، آیا مایلید تسلیم مغول ها شویم.

سه پسر جوانش یک باره فریاد کشیدند: هرگز!

هرمز انگشتانش را میان ریش های سفیدش فرو برد و با خوشحالی گفت «: آفرین فرزندانم! مسلمان هرگز تسلیم نمی شود! ما باید بجنگیم و از خانه و میهن خود دفاع کنیم.

احمد پسر بزرگ هرمز گفت: «پدر، من هرگز حاضر به تسلیم نیستم امّا علّت این پایداری را نمی فهمم. ما حتماً از مغولان شکست خواهیم خورد. آیا بهتر نبود که ما هم به داخل شهر می رفتیم و همراه هم کیشان خود تا آخرین نفس، می جنگیدیم؟»

هرمز گفت: «فرزندم، هرکس وظیفه ای دارد. مردم شهر هنوز برای دفاع آماده نیستند. درحقیقت، مغولان، ما را غافلگیر کرده اند. ما باید سعی کنیم که از حرکت لشکریان مغول، جلوگیری کنیم تا مردم شهر، آماده ی دفاع شوند.

به نظر من این بزرگ ترین کمک به آن هاست. باید بدانید که در این نبرد هیچ کدام از ما زنده نمی ماند. ما خود را فدای آیین و شرف و میهن خود می کنیم. فکر نکنید که اگر کشته شویم، شکست خورده ایم؛ برعکس، ما پیروز شده ایم.»

هرمز، کمی درنگ کرد و ناگهان گفت: «صدای پای اسبی را نمی شنوید؟ مثل اینکه اسب سواری به سمت کلبه ی ما نزدیک می شود!». احمد فوراً درِ کلبه را باز کرد. سواری به کلبه نزدیک شد و دهانه ی اسب خود را کشید. اسب ایستاد. ازچهره ی او معلوم بود که از مغولان نیست. او نگاهی به هرمز و پسرانش افکند و گفت: «مگر نمی دانید، مغول ها خیلی نزدیک شده اند! مغولان به زودی به اینجا می رسند. چرا به شهر نمی آیید؟

احمد جواب داد ما همین جا از خود دفاع می کنیم. سوار با تعجّب گفت: «چهار نفر چگونه می توانید در مقابل سیل لشکریان مغول مقاومت کنید؟

هرمز، قدم به جلو گذاشت و گفت «: شهر هنوز آماده ی دفاع نیست. ما تا مدّتی لشکریان مغول را معطّل می کنیم تا هموطنان ما برای مبارزه با دشمن آماده شوند. سوار که تازه به مقصود آن ها پی برده بود، نگاهی از روی تحسین به ایشان افکند و گفت «: شما خیلی فداکارید؛ افسوس که من از دیدبانان شهر هستم و باید رسیدن مغول ها را خبر دهم، وگرنه همین جا، با شما می ماندم. سوار در حالی که از آن ها دور می شد فریاد زد: "درود بر شما مردان فداکار".

هنگام غروب گرد و غباری از دور نمایان شد. آن ها لشکریان مغول بودند. لشکریان مغول، چون سیلی خروشان به طرف شهر در حرکت بودند، ناگهان یکی از یاران قاجان(یکی از فرماندهان سپاه مغول) که همراه او در خطّ اوّل لشکر حرکت می کرد، از اسب بر زمین افتاد. قاجان فوراً فرمان داد که همه بایستند. تیری بلند در سینه ی مرد، فرو رفته بود. قاجان، حیرت زده به اطراف نگاه کرد و پس از لحظه ای فریاد زد: "چه کسی او را کشت؟"

ناگهان، پیرمرد از کلبه خارج شد و با صدایی که به غرّش شیر شباهت داشت، فریاد زد ای مغولان ناپاک دور شوید. ای دشمنان گستاخ! دور شوید. ای مغولان متجاوز! چگونه انتظار دارید پیروان قرآن، پستی را بپذیرند و تسلیم شوند؟ من و فرزندانم مرگ را به شکست و خواری، ترجیح می دهیم.

قاجان از سخنان پیرمرد چیزی نمی فهمید؛ زیرا او به پارسی سخن می گفت ولی حس کرد که مرد پیر، خیال مقاومت دارد و متوجّه شد که آن تیر از سوی پیرمرد، رها شده است. سردار مغول، قَهقَهه ای زد و نیزه ای را دردست گرفت و آن را به طرف هرمز پرتاب کرد. پیرمرد با سرعتی که از سنّ او بعید بود، به داخل کلبه رفت و در را بست. نیزه به در کلبه خورد و در آن فرو رفت. قاجان می خواست فرمانی صادر کند تا افرادش کلبه ی کوچک را نابود سازند امّا باران تیر از سوی کلبه به طرف آنان باریدن گرفت. قاجان گفت فکر می کنم جنگجویان زیادی داخل کلبه پنهان شدند.

با آن ها چه باید کرد؟
یکی از مغولان گفت قربان بهتر است کلبه را آتش بزنیم. قاجان گفت: آتش !بله آتش زدن کلبه فکر خوبی است.

پس مشعل ها را روشن کنید. در همان حال، چهار تیر از پنجره ی کوچک کلبه، بیرون جهید و چهار مغول از اسب به زمین افتادند.گویا می خواهند کلبه ی ما را آتش بزنند و با این وسیله، ما را از کلبه بیرون بکشند. در این هنگام، هرمز به پسرانش گفت ما تا به حال در رسیدن به هدف خود که معطّل نگه داشتن قُوای آن هاست پیروز شده ایم؛ حالا بهتر است که از کلبه خارج شویم و با این ناپاکان بجنگیم.

سخن هرمز تمام نشده بود که ناگهان سقف کلبه، آتش گرفت و شعله ی آتش، کم کم به جاهای دیگر سرایت کرد. هرمز فرمان بیرون رفتن از کلبه را صادر کرد. چهار قهرمان با شجاعت و شُکوِه خاص از کلبه خارج شدند. قاجان با دیدن آن ها به تَمَسخُر گفت: این چهار نفر می خواهند با ما بجنگند؟! آن ها را تیر باران کنید. باران تیر بر سر هرمز شجاع و پسران قهرمان او باریدن گرفت و آن ها نیز با تیرهای خود به دشمنان پاسخ دادند. پس از مدّتی کوتاه، یک تیر بلند در سینه ی پیرمرد قهرمان فرو رفت. هرمز فریادی کشید و گفت:پیروز باد ایران و لحظاتی بعد، سه فرزند شجاعش چون برگ درخت بر روی زمین افتادند، درحالی که تا آخرین لحظات، قلبشان از عشق به وطن، لبریز بود.


چو ایران نباشد تن من مباد بدین بوم و بر زنده یک تن مباد
 

آمار انجمن

موضوع ها
48,733
ارسال ها
56,171
کاربران
3,425
جدیدترین کاربران
خلیلی
عقب
بالا