• برای مشاهده مطالب از این اطلاعیه رد شوید

    راه علم آموزی توجه به روش ها و الگوهایی است که توسط معلم می آموزیم ، نگاه و توجه ما به معلمین و آموزش های آنها می تواند گره گشای تمامی سوالات ما در دوره های سواد آموزی شود
    اینکه فقط به مطالب کمک آموزشی و نوشتن آنها بسنده کنیم کار اشتباه و بیهوده ای است ، در کنار این آموزش ها سعی کنید که روش ها و فرمول های سوالات را بدانید
    بدانید که «دانستن» رمز پیروزی شما در همه ی امتحانات و موقعیت ها است

    سایت همیار خاص تمام تلاش خود را می کند تا بهترین پاسخ ها را برای شما عزیزان گرداوری کند

    ما را در جهت بهبود کیفیت مطالب از طریق نظرات حمایت کنید


    دسترسی راحت به پایه ها :




    با کلیک بر روی پایه ی تحصیلی خود می توانید به تمامی صفحات درسی خود مانند ریاضی ، شیمی ، فارسی ، عربی و... دسترسی داشته باشید
    استفاده از تمامی امکانات سایت رایگان می باشد

داخل یک اتوبوس شلوغ را تصور کنید وتصویر ذهنی خودرابنویسید

مدیر
مدیر کل انجمن
مدیر کل سایت
انشا یک اتوبوس شلوغ | انشا با موضوع یک اتوبوس شلوغ | داخل یک اتوبوس شلوغ را تصور کنید وتصویر ذهنی خودرابنویسید


سوال :

داخل یک اتوبوس شلوغ را تصور کنید وتصویر ذهنی خودرابنویسید


جواب :


متن
انشا شماره یک درباره اتوبوس شلوغ :



مقدمه: همیشه شلوغی و بی نظمی انسان را آزار می دهد و ذهن او را بهم می ریزد و گاهی نیز باعث تاخیر میشود اما انسان همیشه به دنبال راهی بوده که خود را از شلوغی رها کند و به آرامش برسد .

تنه انشا : مانند همیشه برای رسیدن به محل کارم باید سوار اتوبوس میشدم به ایستگاه اتوبوس رسیدم کمتر زمانی میشد که ایستگاه خلوت باشد و امروز مثل همیشه پراز انسان های مختلف بود پیر وجوان کودک و بزرگسال تا که بعد از چند دقیقه اتوبوس رسید در اتوبوس باز شد و همه خود را به آن رساندند و سوار شدند .چند ثانیه نگذشته بود که صندلی ها پر شدند و جایی برای نشستن نبود برای نشستن صندلی ها را نگاه می کردم اما دریغ از یک صندلی هوا خیلی گرم بود برخی از پنجره های اتوبوس باز بود و باد گرمی به صورتم می خورد



اما حداقل بهتراز گرمای طاقت فرسای داخل اتوبوس بود . راننده هر از چند گاهی با دستانش صورتش را باد میزد. کودکی از شدت گرما و شلوغی گریه میکرد

تصمیم گرفتم خودم را سرگرم کنم روز نامه ای برداشتم و شروع به خواندن کردم با هر ترمز اتوبوس تکان می خوردم و حواسم پرت میشد دستم را به میله اتوبوس گرفتم تا سر جایم ثابت بمانم .به ایستگاه بعد رسیدیم برخی از افراد پیاده شدند و از شلوغی کمی کاسته شد سکوتی بر فضای اتوبوس حاکم شد.

روی صندلی نشستم از شیشه به بیرون نگاه می کردم مردم پر از شور و هیاهو هرکس به کاری مشغول بود میدویدند روی چرخ زندگی در تکاپوی امید وخوشبختی. کم کم به محل کارم نزدیک میشدم دیگر از شلوغی آن روز کلافه نبودم دیگر خسته نبودم از آن همهمه با دیدن آن انسان ها امیدی دوباره یافتم. بالاخره رسیدم و از اتوبوس پیاده شدم ومن نیز به جمع آنها پیوستم



نتیجه انشا : شاید هر روز اتفاقاتی مانند امروز پیش می آمد و زندگی تکراری به نظر میرسید اما هر وقت که با دقت به زندگی و جزئیات آن توجه میکردم یک روز خاص و جدید بود .



انشا شماره دو درباره تصور یک اتوبوس شلوغ :




داخل اتوبوس جای سوزن انداختن نیست، همه صندلی ها پر شده و چند برابر آن جمعیت، سرپا ایستاده اند و با حسرت آنها را که نشسته اند، تماشا می کنند و در دل خدا خدا می کنند که در ایستگاه بعدی مسافری که روی صندلی نشسته پیاده شود تا شاید شانس بیاورند و از فشار جمعیت خلاص شوند.
اتوبوس آنقدر شلوغ است که اگر کسی بخواهد پیاده شود باید از یک ایستگاه قبل خودش را آماده کند.

در این میان خیلی وقت ها پیش می آید که به دلیل ازدحام جمعیت، مسافری نتواند در ایستگاه مورد نظر پیاده شود و آن وقت است که گاهی کار به بحث و درگیری لفظی بین مسافر و راننده می انجامد.
آن پایین وضع به مراتب بدتر است. آنها که به هیچ قیمتی حاضر نیستند تا رسیدن اتوبوس بعدی انتظار بکشند، خود را به درهای اتوبوس در حال حرکت چسبانده اند، که شاید دل مسافران به رحم بیاید و کمی مهربان تر بایستند تا آنها بتوانند خودشان را به داخل بکشند.
راننده با دیدن این وضع فریاد می زند: «هل ندهید تا چند دقیقه دیگر اتوبوس می آید»، اما مسافران بی اعتنا به گفته راننده همچنان در تلاشند حتی به قیمت ماندن بین درها و به جان خریدن خطر سقوط از اتوبوس در حال حرکت خود را به مقصد برسانند. تجربه به آنها که مسافر اتوبوس های شهرمان هستند ثابت کرده، اتوبوس خلوت و صندلی خالی رویایی است که شاید با ساعت ها انتظار در ایستگاه اتوبوس هم رنگ واقعیت به خود نگیرد.



انشا شماره ۳ اتوبوس شلوغ : ( ارسالی از کاربران – سحر )



با مامانم داشتیم توی خیابونای شلوغ میگشتیم. اون هر چند لحظه یکبار جلوی ویترین مغازه ها توقف میکرد شروع به نگاه کردن به اجناس توی ویترین می کرد.

یکی نیست بگه مادر من اگه نمی خوای چیزی بخری چرا نگاه میکنی؟ به مامانم گفتم که می رم تو ایستگاه اتوبوس تو هم بیا.

راه افتادم سمت ایستگاه که با دیدن صف نانوایی نه ببخشید اتوبوس کلم پوکید. آخه مگه داریم می ریم دیدن رئیس جمهور که این صف طویل و طولانی رو تشکیل دادین؟؟؟!!!!
بالاخره اتوبوس اومد و آدم ها شروع به حرکت کردن و سوار شدن کردند .

منم سوار شدم و مامان هم پشت سرم.به به! اتوبوس چه تمیز و خلوته. ایستگاه بعدی اتوبس نگه داشت و 2 تا دختر جلف و مد روز سوار شدن. وایی خدای من نگاه کن اینارو کی میره این همه راهو. معلوم نیست پشت اون همه رنگ و روغن چه قیافه هست.ولش کن بابا،اصلاً ارزش فکر کردن ندارن.
ما هم قرار بود آخر خط پیاده شیم و حالا حالا مهمون اتوبوس بودیم.

اتوبوس رفته رفته شلوغ تر می شد. من و مامان هم صندلی جلو نشسته بودیم و این خوب بود که می تونستم تو لحظه ورود فرد اونو آنالیز کنم. تو یکی از ایستگاه ها یه پیر زن سوار شد که بار سنگینی داشت.من هم احساس انسان دوستانم گل کرد و هیچیجامو دادم به پیر زن، اونم تشکر کرد و نشست. وای خدا عجب غلطی کردم.من کار خوب میکنم بکنم هم تو بدترین شرایط میکنم.

تقریباً همه جای اتوبوس پر شده بود و جا واسه سوزن انداختن نبود. یکی عین احمقا از اول که سوار اتوبوس شده بود زل زده بود به من.خودشو رسوند بهم و ساعتو پرسید و منم گفتم دیگه از جاش تکون نخورد و منم سرم و انداختم پایین و به کفشای چهل تیکه دختره مسکن مهر خیره شدم. اتوبوس نگه داشت و اون دختره که ساعتو ازم پرسیده بود،پیاده شد.آخیش! یه نفس راحت کشیدم عین بختک چسبیده بود بهم

دختره مسکن مهر بهم گفت: یارو ساعتتو قرض گرفت. وای خدای من نامرد ناکس ساعتمو برد. تو فکر ساعت نازنینم بودم که اتوبوس نگه داشت و منم که تعادل نداشتم، تلپ شدم رو بغل دستیم و همینجوری روی هم افتادیم. وای الاناست که فاجعه منا رخ بده. اگه اون جوری بشه چی میگن؟ فاجعه اتوبوس؟ فاجعه ترمز ناگهانی؟ فاجعه تلپ شدن؟ نمیدونم.
تو یکی از ایستگاه ها بودیم که یه زن از آخر اتوبوس قصد پیاده شدن داشت. آخه زن حسابی یا ابوریحان بیرونی مگه الان با هزار زحمت خود تو به آخر اتوبوس نرسوندی که خاله شوهر عمه دختر عمو همسایه دخترر خالتو ببینی؟ما خاله خودمونو نمیشناسیم اونوقت ایشون… هیچی نگم بهتره. داشت میومد سمتم که جا خالی دادم رد شه که یکی زد پسه کلم و گفت بکش کنار و آرنجشو کرد تو پهلوم و رفت.
بعد از اون یه زن اومد پیشم واستاد.هی حرف زد از زندگیش و مشکلاتش گفت. زن خوبی بود ولی یه مشکل داشت ، اونم این بود که انگار سیر یا پیاز خورده بود.تا پیاده شم هفت جد و آبادم رو جلوی چشمم دیدم کهه برای من دست تکون می دادن.
وقتی پیاده شدم تازه فهمیدم که کیفم و دستبندم نیست.

منبع : درسکده
 
بالا