meysam

مدیر کل انجمن
مدیر کل سایت
ارسال ها
1,857
امتیاز
148
قسمت 34 سریال تردید با دوبله , قسمت 34 سریال تردید , دانلود قسمت 34 سریال تردید , دانلود قسمت 34 سریال تردید هرجایی , دانلود قسمت 34 سریال تردید هرجایی Hercai , دوبله قسمت 34 سریال تردید ,قسمت 34 سریال هرجایی با دوبله , قسمت 34 سریال هرجایی , دانلود قسمت 34 سریال هرجایی , دانلود قسمت 34 سریال هرجایی هرجایی , دانلود قسمت 34 سریال هرجایی Hercai , دوبله قسمت 34 سریال هرجایی ,


ریان و میران بیرون از خانه روستایی صحبت می کنند. ریان با خشم می گوید: «چرا آمدی! » میران می گوید: «آمدم کنار تو باشم. جایی برای رفتن ندارم. تو چرا اینجایی؟ چرا از ازدواج منصرف شدی؟ » و ادامه می دهد: «تو آزاد را دوست نداری. » ریان خودش را کنار می کشد و می گوید: «دروغ هایت کم کم برملا می شوند. دروغ دیگری نداری تا آن را فاش کنی؟! » ریان می خواهد میران درمورد همسرش، گونول چیزی بگوید ولی میران سکوت را ترجیح می دهد. در عمارت اصلان بی، اسما به عزیزه می گوید: «اگر میران متوجه شود که ریان از خانواده ی شاداغلو نیست دشمنی با آنها را تمام کرده و با اصلان بی ها دشمن خواهد شد. » عزیزه می گوید: «میران هرگز این راز را نخواهد فهمید و نخواهد فهمید که من از این راز اطلاع دارم. آن قدر مشکل برایش میتراشم که وقت نکند دنبال واقعیت برود. » در عمارت شاداغلو، جهان، یارن را به اتاق می برد و فریاد می زند: «با عروس اصلان بی چه کاری می توانی داشته باشی؟ » یارن با پررویی می گوید: «دلم می خواهد هرکاری دوست دارم بکنم! » جهان به صورت او تف می اندازد. نصوخ از سر و صدای انها وارد اتاق می شود. جهان می گوید: «از پنهان کاری این ها خسته شدم. با عروس اصلان بی نقشه می کشد. و رو به دخترش می گوید: «دیگر قابل کنترل نیستی. » نصوخ از کارهای یارن متعجب می شود. جهان به پدرش می گوید: «اگر اجازه دهی او را شوهر بدهیم. » نصوخ هم موافقت می کند. ریان و میران وارد خانه روستایی می شوند و پدربزرگ از میران می خواهد کنار سفره بنشیند و وقتی رفتار تند ریان با میران را می بیند می گوید: «درست نیست با شوهرت اینطور رفتارکنی. » ریان با ناراحتی می گوید: «او شوهر من نیست. یک عروسی قلابی برای من ترتیب داد و بعد هم رهایم کرد و رفت. » پدربزرگ با ناراحتی رو به میران می گوید: «ما فکر کردیم تو شوهر این دختر هستی. » میران می گوید: «من در خانه شما مهمان هستم ولی اگر بخواهید می روم. » پیرمرد می گوید: «مهمان حبیب خداست. » ریان می گوید: «حالا که دست از سرم برنمی داری من می روم. » و از خانه بیرون می رود. میران او را دنبال می کند. ولی بین راه ریان زمین می خورد و عقرب نیشش می زند. میران او را بغل می کند تا به بیمارستان برساند ولی پدربزرگ می گوید که پادزهر نیش عقرب را در خانه دارند. ریان را در اتاقی می خوابانند و به او دارو می خورانند. پدربزرگ می گوید که تا صبح حالش بهتر می شود. آزاد به دوستانش جریان ازدواج ریان را توضیح می دهد و جانر می گوید: «من جای ریان را به تو می گویم. » آزاد خوشحال می شود و می گوید: «بخدا اگر به چشمانم نگاه کند و بگوید نمی خواهمت برخواهم گشت. » و به طرف روستا حرکت می کند. در خانه ی روستایی، میران کنار ریان می نشیند و از او پرستاری می کند. ریان در میان تب و لرز هذیان می گوید: «میران نرو. تنهایم نگذار. » میران اشک می ریزد و انگشتر نامزدی را که خریده بود دست ریان می کند و می گوید: «تو مال منی. » در عمارت اصلان بی، عزیزه از فیرات درمورد میران می پرسد و او می گوید: «او به آرامش نیاز دارد. برای همین هتل رفته تا تنها باشد. » گونول به عزیزه می گوید: «چرا کمکم نمیکنی؟ میران رفته دختره را با خودش بیاورد. » در خانه پدربزرگ ملیکه، میران از تماشای ریان سیر نمی شود و لحظه ای چشم از او برنمی دارد. ملیکه با دیدن رفتار او می گوید: «این پسر واقعا عاشق ریان است. » GUN AY
 

آمار آنلاین

کاربران آنلاین
0
مهمان های آنلاین
87
مجموع بازدید کنندگان
87
بالا